نجم الدين ابو الرجاء قمى

9

تاريخ الوزراء ( فارسى )

دولت او ، در اول شام ، بام برمىآمد . از سعادت پرگار بر كار نهاد . علم آستين وزارت بود . مروت او در ميان خسيسان تنگ چشم همچون برق بود در ميان ابر . و آب عطاى او گرد نخل بنشاند . دستاردار ، كلاه‌دارتر از او نبود . بزرگان دولت و اركان حضرت سغبة او شد . سمن او بودند و او صنم ايشان . همهء حرباى دولت او شدند باوجود ، او چون جهودان ، روز شنبه بىكار ( 9 پ ) آمدند ، همه را چون خامهء جاروب ، جهت مذلت خاك رفتن درهم بست . همه چون ماده شتر بودند ، كه سوى پوست بچه ، كه پر از كاه كنند ، قانع شود ، ايشان را علت نقرس و دق مىدانست ، كه در يكى نان كم بايد دادن ، و در يكى آب . متصور او بود كه از ايشان نه خمير آيد و نه فطير . همه را چون جرعه دور افكند . جماعتى را كه تعرض رسانيد ، ايشان را بصل گنده مىدانست ، كه در ديگ از آن ناگزير باشد . گندنا را هم جهت كارى كارند و پرورند . برخوان ، تره هم به كار آيد . تصدر بر ايشان عيب نبود . بر ستارگان بدانكه روشنايى ايشان از روشنايى ماه كم باشد ، نقصانى ظاهر نشود ، اگرچه او در احتشام ، آكنده‌تر از نار بود . تهىدستان را در حساب بايد گرفت . شمشير آنگه برد كه برهنه بود . مار خرد ، بتر هلاك كند ، تير تا ضعيف نباشد ، كارگر نباشد . كارزار به آهن كنند نه به زر . خورشيد ( 10 ر ) . از ذنب در كسوف افتد . چرغ تيز چنگال ، از حبارى عاجز آيد . بر الماس هيچ‌چيز كار نكند ، جز سرب ، كه از همه كمتر است . بسيار جاى در نرد باشد ، كه نقش يكى بهتر از نقش شش باشد . ريشى را كه گزدود بايد ، دود عود سود نكند . برف و باران را قبا نمد بازدارد ، نه اطلس و اكسون . قوام لشكر به علمى بود كه جماد است . زنبور را از نحافت ميان ، سستى نباشد . آن كس كه پلنگ تمام نكشد ، موش مردار هلاك كند . آفتاب از دود تاريك نماند . پيل از پشه ضجر گردد . بسيار كار به سوزن شايد كردن ، كه به نيزه